تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!

خرید بک لینک
اونچه که در مورد ارتباطهای مجازی و غیرواقعی و دور اذیتم میکنه، اینه که آدما توی تئوری و در فاصله خیلی جذاب تر و دوستداشتنیترند. خیلی وقتا تمایل به نزدیک شدن ندارم، چون میدونم جزئیات ناهمگون زیاد آزارم میده و دورم میکنه. به حرفای آدما نگاه میکنم، به کسایی که مشورت میدن و خوب به نظر میرسن، اما توی لایههای واقعی زندگیشون متفاوت از نظریه هاشون هستن، شبیه فیلسوفها و روانشناسایی که حرفهای قشنگی میزنن، اما زندگی قشنگی را به نمایش نمیذارن. و انگار اونچه که یک آدم را همگون میکنه نزدیکی لایههای فکر، رفتار و عمل توی خودآگاه و ناخودآگاهشه، توی وقتایی که کسی تماشامون نمیکنه، که هرچند همه ی ما میتونیم نمایش دهندگان قلابی خوبی باشیم، اما لو دهندگان نابلدی هم هستیم. نه اینکه صادق و خوب نباشیم، اما یک جاهایی همهی ما مدینهی فاضله ای داریم که در عمل بهش نرسیدیم یا هرگز نخواهیم رسید و ازش دم میزنیم. و چه ارزشی داره؟ اگه در مورد نوشیدنی گوارایی حرف بزنی که جان را تازه میکنه، اما نتونی دو مشت ازش را بعد صد سال درون دستای من بریزی؟ شاملو یک جا توی گفتوگوش میگه غربالگر زمان همه را به سرجای اصلی خودشون برمیگردونه. حقیقت اینه که گذر زمان جای واقعی هرکسی را نه تنها در حرفا و افکار خودش، بلکه در زندگی ما اطرافیانش هم نشون میده. رِی، توی فیلم تیکتیک بومب، خواننده میگه که "داد نزن، اعمالت از حرفات بلندتره!" تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 14:26

احتمالاً نوشته هایی که از نوشتن نمیاد و از صرف گشتن و بیان کردن میان، نه که نوشته، بلکه تداعی های آزادی هستن و انگار دستت را درونت کردی تا دنبال چیزی بگردی که نمی دونی چیه.رِی شاید ناشناخته تر از افسردگی، جهان بعد از اونه. وقتی مثل یک غریبه ی مریخی وارد زندگی شدی. از ظرفی چیزهای زیادی هست که از دست دادی و بخشیش را به یاد نمیاری. از طرفی گونه ی جدیدی از خودت شدی که هنوز باهاش غریبه ای، افکار و احساساتی داری که درست نمیدونی ازشون استفاده کنی و حتی گاهی نمیدونی وجود دارن، صدای خودت را میشنوی که به چیزی اعتراض میکنی که تا قبل از این نمیدونستی مثل خرده شیشه توی افکارته. به اندازه ی کافی بهبود پیدا نکردی تا بتونی بی پروا و سریع حرکت کنی، از طرفی هم توقع و شاید آرزومندی ای پیدا کردی که نمیتونی انکارش کنی. از طرفی خودت را توی مرحله ی بعدی میدونی، از طرفی شبیه آدمی بعد از جراحی هستی، وقتی دکتر صداش میزنه و میپرسه صدای منو میشنوی؟ دوست داری متوجه درد زیر پانسمان هات نشی، خودتو به نشنیدن بزنی و توی بی خبری چشم هات را بسته نگه داری. نوار روزها از زیر تختت رد میشه و شبیه بخشی از فیلم "The sea inside"; میشی، انگار چیزی در حال نشگون گرفتنته، آروم آروم میتونی خودتو حس کنی، بلند بشی و از پنجره به سمت بیرون شیرجه بزنی و خودت را توی هوای آزاد شناور ببینی و از سرزمین ها بگذری. وقتی وارد بعد از افسردگی میشی، دوست نداری بیمار باشی، دوست داری هم پای دیگران ادامه بدی و از نفس نیفتی. اما توی لایه هایی دیگه متوجه چیزهایی هستی، عمیق تر شدی و چیزهای بی ارزش را از دست دادی. شبیه اینه خونه ای پر از وسیله، و کتاب و نامه و آدم داشته باشی، سیل بیاد و کل خونه را بشوره. حالا حجم عظیمی از نبودن توی خونه هست حس تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 17:55

از زندگی بیشتر مشتاق قسمت های مکث اش هستم...مشتاق قسمت های نه رفتن، بلکه نشستن و سکون....مشتاق اِسپِیسهای بین کلمات...سه نقطههای آخر جملات و سکوت ها...انگار هر آنچه در حرکته، در نهایت توی نقطه های سکون شکل می گیره...مثل ساعت ها کار کردن روی طرحی که حل نمیشه و در نهایت توی یک لحظه رهایی و چای نوشیدن یا حتی خواب حل میشه...مثل دست یافتن درست وقتی که از جست و جو دست برداشتی...مثل رسیدن وقتی که در پی نرسیدنی...مثل آویزان شدن وقتی توی لحظات افتادنی...هرچند این اشتیاق به صورت تئوری و خارج از زندگی عملی همیشه وسوسه انگیز و حقیقته...اما توی واقعیت...یا حداقل توی این روزهایی که سرم خیلی شلوغه، دست نیافتنیه یا حداقل جایی پنهان شده...امروز خسته ام، درد پریود تا مویرگ های مغزم بالا اومده، لای پتوها پیچیده شدم، به کتابای کنارم تختم فکر میکنم، به شلوغی همه جا، به صدای پادکستی که پخش میکنم تا توی خلسه نرم، به اینکه هرچند توانایی انجام دادن دارم، اما نقش شخصی بی خبر از زندگیم، از شلوغی و نرسیدن خیلی چیزها را بازی میکنم...شبیه کسی که قرار نیست کشتی اش به این زودی به مقصد برسه، کسی که خودش را به آب میندازه و روی آب شناور میشه و تا غروب از خنکی آب لذت میبره...فیلم میبینم و موقع مرتب کردن همه جا پادکست گوش میدم...هرچند توضیح کلماتی این قضیه یکم عجیب و پیچیده است...اما افسردگی منو تا حد زیادی به درونم بُرد یا حداقل متوجه اش کرد...هیچ وقت فکر نمی کردم بتونی وجود داشته باشی اما وجود نداشته باشی...وجود داشته باشی و سلام کنی اما با صندلی خاک گرفته ی گوشه ی سالن فرقی نداشته باشی...حالا توی یک سفر بلند و بی نهایت، که یک جاهاییش سخت و نفس گیره، و یک جاهاییش رشدهای یک درصدیت کنار هم یک پرش بزرگتر از خ تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 17:55

پشت سیستمم، خسته و کلافهام و هرآن ممکنه بزنم زیر گریه. به کسی که اونطرف صفحه نگام میکنه نگاه میکنم، به خودم، تمرینا را به یاد میارم و نفسهای عمیق میکشم. به دستای اون پسر توی عمق سرد اقیانوس فکر میکنم، به صداش که مدام اسمش را تکرار میکردم تا مانع یخ زدنش بشه. اسممو تکرار میکنم، و چیزهایی که وحود ندارن و درحال آبیاریشونم. نفسهای عمیق میکشم و توی درگیریهای متن گریهام را فراموش میکنم. قرار نبود آسون باشه، و قرار نبود ناامید نباشم. پشت سیستمم و موقع استراحت سرم را بالا میگیرم و توی هیچی غرق میشم. فکر میکردم زمان مرهمی میشه و نشد؛ فکر میکردم خودم مرهمی میشم و نشدم. توی مسیر تکاملم دقیقاً جای درستی هستم، اما بسیار سخت رِی. نیاز دارم به کلمات پناه ببرم اما نوشتن شبیه رشته ای که توی باد در حال حرکته، از جلوی چشمام حرکت میکنه اما دستم بهش نمیرسه. رِی، رِی، رِی. منو زیر قفس میوهها پنهان کن، زیر دستات. خیمهای شو که از حجم عبور آدما بهش پناه ببرم. منو معبری کن برای نه که رسیدن، بلکه عبور کردن. روی صاف کلمات دراز میکشم و آنچه وجود داره نه که گفتنی، بلکه حس کردنی است. تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:55

صفحه بندی